خاک بارون زده

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

 

برای دسته گلهای پرپر ديروز و امروز

سلام

ماندیم و رفت....جوری پرواز کرد که دیگر به لانه باز نگشت

امیر قشنگ تر از ماهتابم بسیجی بود....یک ستاره ی سپید

حتمی مثل همه ی بچه بسیجی ها به شوق شهادت رفت که بجنگد

اما...خدای خوب سهم امیر را از جبهه داد....

گاز خردل

فاو بود ...داد زدند بچه ها شیمیایی زدند...

وهر کس دنبال بالی بود برای شهادت

تعارف بازی بچه ها برای ماسک و چفیه ی خیس حتمی دیدنی بوده

وقت قسمت غنائم امیر م ماند آخر صف...وسهمش شد جانبازی

گاز آمد و چون رفیقی نشست توی سینه برادرم

خدا وعده داده....الآن نه....اما به زودی....

وسالها بعد..................

خدا به وعده اش عمل کرد....مگر میشد فراموش کند....مگر صدای سرفه های امیر

می گذاشت خدا اندکی بخوابد!!!!

پای قولش ماند خدا....

امیر خوشگلم را مثل یک دسته گل از باغچه ی کوچک خانه مان چید.... و ......برد

پرواز را چه تلخ به خاطر سپردیم

راستی می دانی پرنده با ل شکسته هم رفتنی ست

.................................

امروز اما فقط بعضی از کوچه هامان یاد شهیدانند

بچه های امروزمان معرفتشان را می کشند با سمی سمی تر....مخدر.....

دلم هزار بار می گیرد وقتی می بینم جوان امروزمان قامتش را داده به نیستی

این بار به جای جبهه ها کوچه ها شده جای عشق بازی جوان ها

آن یکی راستین و خدایی

این یکی دروغین و زمینی

دلم هزار بار می شکند وقتی می بینم پر پر شدند جوانهایمان تا بی دغدغه باشیم ما

اما.....

هزار جور سم لعنتی آمد....هرویین و تریاک و کراک و...................

وجوان کوچه ی ما عوض عشقبازی با خدا با دود و دم عشق وحال می کند

چشمان شهدایمان خمار عشق خدا بود

اما الآن چشمها خمار نشئگی ست

دستان شهدایمان لرز لمس خدا بود

اما الآن دستها لرز لمس سیگار و هراس خاکه های آن است

پای شهدایمان شوق رسیدن به وصل بود

الآن پای بچه ها دنبال دخمه ایست برای ........

شهدایمان خود را ساختند با ایمان و عشق به وطن

اما الآن این جا خود را می سازند با فندک و.............آتش نابودی

.....................

آخ .....شهدا کجایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جای خالی تان را با چه پر کنیم؟؟؟؟

چرا سفارش بچه ها ی دیارمان را به خدا نمی کنید؟؟؟

غریبه نیستند به خدا

همه از جنس خودتانند جوان ایرانی

اما حالا کمی لغزیده پایشان

برای بچه هایمان شما که آسمانی هستید دعا کنید

دعا کنید تا خدا به بچه هایمان بالهای زمینی بدهد.....

جایتان همیشه سبز

مهتاب

عابری از کوچه درختی

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

 

برای عروسک نداشته ام

سلام

عروسک خوشگلم چشمانت را امشب نبند.بمان و در تنهایی من شریک باش

شاید پیرهن قرمز پوشیده باشی و در رختخواب مخمل آبی آرمیده باشی

اما چشمانت رانبند پلک هم نزن فقط گوش بده

امشب دلم می خواهد فقط باتو حرف بزنم

عروسک خوشگلم دیروز دستت را آنقدر محکم گرفتم که دستت دررفت

گریه هم نکردی اما می دانم خیلی دردت آمده بود

ترسیده بودم که مبادا تو را از دست بدهم اما دستت را از تو گرفتم

ترسیدم که بچه های بازیگوش کوچه تو را از من بگیرند

آخر مادرم همیشه می گفت اگر دستم را از دستش بیرون بیاورم

.............گم می شوم لای تمام آدمها...............

دستت را بابا جا انداخت حتی اشک هم نریختی بابا هم بدون تفاوت به دردت برایت دکتری کرد

وچقدر دستت را پیچاند و چرخاند تا از جا افتادن دستت مطمئن شود

مامان هم برایت نمک داغ نکرد که تسکین دردت باشد

بغلت که کردم فکر کردم من چقدر سنگدلم وقول دادم به خودم که دیگر بلایی سرت نیاورم

قول دادم به خودم که تورا چون جان شیرین در آغوش بگیرم همیشه

آن شب تو شدی بچه ی کوچولوی دوست داشتنی ام وکنارم خوابیدی

تازه مثل بچه ها ی آدمها نیمه شب هم بیدار نشدی و بهانه نگرفتی

حتی زیاد هم حرف نمی زنی فقط گاهی توی دلت با خودت حرف میزنی

شب مخمل پولکی سیاهش را جمع کرد و خورشید تکراری همیشگی درآمد

من قولم را فراموش کردم

تورا به کوچه بردم و لای بازی بالا بلندی و قایم باشک نمی دانم چرا

از دستانم رفتی و من نفهمیدم

یه چیزی دستم بود ؟چه کسی آن را برد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی چشم گذاشتم تا مریم و صدیقه وپروین و عباس و جواد قایم شوند....

تازه فهمیدم که نیستی

تو در تاریکی چشمان بسته ام آمدی جلوی چشمانم

و وقتی تا صد شمرده بودم چشم بسته همه قایم شدند حتی تو

و همه پیدا شدند الا تو

بچه ها می خندیدند و من..........سوختم

نه از این که نگشته بودم دنبال بچه ها تا پیداشان کنم

از این سوختم که گشتم و پیدایت نکردم

تو دوباره لای تمام آرزوهای کودکی ام می رفتی تا گم شوی

و من هنوز هراسان در کوچه ها به دنبال تمام رویا های رفته ام باتو می گردم

عروسک کوچولوی نداشته ی من

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

 

او يک فرشته است

سلام به قطره های مهر وجودتان که هنوز بوی نم خاک بارون زده را در فضای کلبه ام

زند ه نگاه داشته اید

همراهان خوبم بارها برایتان نوشته بودم از قشنگ ترین گل زندگیم

از تمام بهانه های نفس کشیدنم

از رمز وجود نازنین دخترم

بارها برایتان نوشته بودم از صدای کودکانه ی مهربان ساجده ام

از این که او تمام وسوسه ی ماندنم در این دیار خاکیست

از این که او تمام امید قلب من و پدرش است

امروز او میهمان صفحه ی بارانی ام شده

به لطف مریم خوبم(صاحب کوچه بن بست ما و عمه ی ساجده)امروز ساجده در

ساده ترین

خط خطی هایم جای گرفته

وسادگی کلبه ی بارانی ام را با صورت ماهش آذین بسته

...............................................

..............................................

ساجده تمام مفهوم نفس های خسته ی من است

ساجده آرامش دل تبدار من است

ساجده پایان تمام بی قراری های من است

او یک فرشته است

فرشته ای که خدا برایم فرستاده تا قلبم را شاد کند

خدای خوبم ممنون

ممنون به خاطر فرشته ی بی بال خوشگلت

ممنون به خاطر مهربانی های بی پایان و بی اندازه ات

شاید به خاطر لطف توست که ساجده این گونه نام گرفته

سجده گزار.شکر گزار....و به خاک افتاده ی تو

خدای خوبم حفظش کن

ونم بارن لطفت را از میهمان امروز خاک بارون زده هیچ گاه نگیر

من به امید نگاه مهربانت امروز تنها سرمایه ی با ارزش زندگیم را

بار دیگر مثل بارها قبل باز به تو می سپارم

به نگاه مهتابی دخترم دل خوش کرده ام

چون در نگاه به صورت مثل ماهش قدرت بی انتهایت را می بینم و محبت بی

چشمداشتت را

که بنده ی گناهکارت را لایق داشتن این هدیه ی خدایی دانستی

هزار بار هزار بار ممنون

و..................سپاسگزار

مهتاب ....عابر ی از کوچه درختیقشنگ ترین گل

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

 

 

قشنگ ترین گل

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

 

خدا خنديد...خدا بخشيد

سلام

دخترم حالا بزرگتر شده

چندوقت پیش از خدا حرف می زدو می نوشت آنچه از او می دانست

خدا خندید

دخترم انگار دیده که خدا می خندد...چشمان شبرنگ دخترم حالا تا دل آسمانها رفته

تا خانه ی خدا...

شاید پشت پرچین خیال بوده آنچه او می گفت .

اما هرچه بود شیرین بود و دوست داشتنی

لذت خواندن دلنوشته اش

دلم را به قلمش سپردم... و او خواند و من لرزیدم..بغض بر گلویم نشسته بود

و راه صدایم را بسته بود

و او خواند راز چشمانم را ...باران....

خدا خندید

خنده ی خدا نور بود

خنده ی خدا خنده بود

خنده ای مثل رنگین کمان

خنده ای مثل موج

خنده ای مثل شعله های آتش

خنده ای مثل پناه

خنده ی او در زمستان گرما بود

خداخندید مثل رنگین کمان

..............................

سکوت کرد دخترکم

دلم می خواست باز هم بگوید...باز هم بنویسد

شاید مدادش فرصتی می خواست برای تراشیدن

وبرگ دفترش را نیاز بود باز هم به سپیدی

وفرصتی که زود تمام شد

و او دوباره شروع کرد ...........

خدا بخشید

خدا او را بخشید

اوبخشنده است

خدا همه را بخشید بخشندگی خدا مثل شفافی و شیرینی نبات است

خدا وقتی می بیند کودکی نماز می خواند

 یا پیرمردی عصازنان به مسجد می رود

می گوید هنوز به این دنیا امیدی است

او از سر گناهان دیگر انسانها می گذرد

او می بخشد

........................................

هنوز امیدی به بخشش هست آیا؟

الها به نوشته ی دردانه دخترم نگاه کن...

وقتی برای تو می نویسد تمام سلولهای بدنش تو را صدا می زنند

نور نگاه تو هرشب با ماهتاب آسمانت اتاق دخترم را روشن می کند

پروردگارا انگشتان ظریف دخترم را توانی بده تا باز هم از تو بنویسد

مثل نامه ای که دوسال پیش با غلط های املایی برایت نوشت

وهنوز عطر نامه اش دلم را سوق می دهد به امیر

خداوندا این بار او برایت سجاده پهن کرده...

او قامت می بندد ...و صدای الله اکبرش را به آسمان تو پیوند می زند

تا بالاها می آید حتما آنچه او بر زمین می خواند

وکتابی که بالاتر از مهر سجاده اش باز است

تشهد و سلام و تسبیحاتی که هنوز حفظ نکرده

عطر حرم حسینت را به سجاده می زند هرروز

ومن چه قدر بخیلم که می بندم پنجره را و بوی عطر را در خانه ام زندانی می کنم

وچادر گلدار بلند مرا که به تن می پیچد مثل فرشته ای می شود

که بالهایش را در مقابل عظمت تو پایین انداخته تا ادعای آسمانی بودنش نباشد

چشمانش را برایت خمار می کند

برایت ناز می کند خدا

و دست که به دعا برمی دارد جسورانه از تو استجابت می خواهد

و اگر فکر کند دعایش را نشنیده ای گریه می کند

بهانه می کند و به اقتضای کودکیش پای به زمین می کوبد

انگار با اصرارش می خواهد پله بسازد تا آسمانت

و دعایش را بدرقه می کند ...تاپشت در خانه ات

و هر بار سراغ امیر را از تو می گیرد تا مرهم دل تبدار من باشد

 .................................

خدایا به دل دخترکم خوب نگاه می کنی می دانم

اما تو را قسم به دل پاک پاکترین موجود زندگیم می دهم

مهر نگاهت را از دخترم نگیر

وهمیشه و همه جا از ساجده ام نگاه داری کن

از زخم روزگار تنش را خراش مده

واز دل کوچک بزرگش عشق به خودت را دریغ مکن

وهرگز او و مارا به حال خودمان وامگذار

آمیـــــــن...

 

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥

 

برای بالهای شکسته ی بچه کبوترم

سلام

بچه كبوترم بالهايش شكسته

چندروزيست كه پرواز نمي كند....دلش حتمي سخت گرفته

شايد هم گريه مي كند...نمي دانم...

دلم براي بچه كبوترم مي سوزد

من هم براي بالهاي شكسته اش دل نگرانم....من هم گريه مي كنم

ديروز قطره اشكم روي بالهايش افتاد

چشمان غمگين و محتاجش را باز كرد و با نگاه غريبش فقط نگاهم كرد

سكوتش دلم را مي لرزاند

جوجه كبوترم حالا فقط نگاه مي كند.چشمانش گود رفته...

بالهايش خوني است و دلش خونين....ديگر برايم آواز نمي خواند

دلم مي خواست مي شدم مرهم زخمهايش

دلم مي خواست مي توانستم بشكنم بال آن عقاب وحشي را كه از جوجه ام گرفت بال پرواز را

اما.............

امروز جوجه كبوترم ناله مي كرد.خواب به چشمان خوشگلش حرام شده

درد امانش را بريده

نميدانم چه كنم....اشك هم ديگر ندارم

به چه كارم مي آيد قطره اشكي كه مرهم دردهاي كبوترم نباشد؟؟؟

دلم براي قبل تر ها تنگ شده.....

........................................

خداي خالق جوجه ام روزي كه بابا كبوتر از به دنيا آمدن جوجه اش مي خنديد

توشاهد خنده هايش بودي....نه

خداي مهربانم روزي كه بابا كبوتر به جوجه اش آب و دان مي داد وپرواز به او مي آموخت

تو شاهد تمام عشقش بودي .....نه

خداي آسمانهايم روزي كه بابا كبوتر به عشق تو تا خورشيد پرواز كرد و بالهايش سوخت و

ديگر به زمين نيامد

تو شاهد بال بال زدن جوجه اش بودي....نه

تو فقط بغض هاي جوجه كبوترم را ديدي

توفقط اشكهايش را شمردي

توفقط دلتنگي هايش را به نگاه نشستي

به او چه دادي؟فقط كمي صبوري.............؟؟؟

تا شايد ...روزي....زماني بابا كبوتر بر گردد؟

تو خودت خوب مي داني بچه كبوتر چند وقت چشم به خورشيد دوخت تا مسافرش برگردد

اما...خورشيد فقط تابيد

حالا خدا تو كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پشت كدام پنجره از امانتي بابا كبوتر نگهداري مي كني؟؟؟

نكند خورشيدت باز هم هوس كبوتر كرده؟

بالهاي جوجه ام را باز گردان و شوق پرواز را از او نگير

به او قدرت بده تا كمي مانده به خورشيد پرواز كند امافقط آنقدر بالا برود تا بابا ببيند جوجه اش را

وجوجه ذوب نشود در انوار خورشيد

خدايا.....

جوجه كبوترم حالا بزرگتر شده ....خيلي بزرگتر از روزي كه مجتاج آب و دان بود

امروز او نيازمند ياري توست

خودش را محكمتر به قفس بيماري مي كوبد و....زخمي تر مي شود

تو بيا و از پشت پنجره اي كه سالهاست باز نشده نگاه كن

اشكهاي دعا هنوز مي بارند

به دل مامان كبوتر رحم كن

دلت را به اشكهايش بسپار تو را صدا مي كنند

تنها يك لحظه نگاه تو مرهم بال كبوترم است

تو خود داني و وعده اي كه به بابا كبوتر دادي....نگاهداري از جوجه هايش

.........................

..........................

مي دانم صداي محتاجم را خوب مي شنوي

و مي دانم امشب پنجره ي لانه ي كبوترم از نورت روشن خواهد شد

و خوب مي دانم كه كرانه ي لطف بي دريغت را هيچ كناره اي نيست

من مهتاب...عابر كوچه ي درختي باز هم منتظر باران رحمت تو مي مانم

و مي دانم كه حتي اگر روز گار عمرم به پايان رسد مهر باران تو هنوز مي بارد

..................................

و سخن آخر

دوستان همراهم براي بالهاي كبو ترم خيلي دعا كنيد

خيلي به دعايتان نياز دارم

مهتاب....عابري از كوچه درختي

 

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥

 

برای بهترين مادر دنيا.......روزت مبارک

سلام به مادر صبورم

خوب عزیزم ...مادر قشنگتر از ستاره هایم

امروز برایت می نویسم...تا به حال برایت ننوشته ام...قدر نشناس بودم

امروز تولد فاطمه ی محمد بهانه ایست زیبا برای از تو نوشتن

مهتاب به فدای چشمانت که باران هنوز نباریده اش را می بینم

تو هیچ وقت برایم گریه نکردی...تو هیچ وقت برای هیچ کس گریه نکردی

من حتی نمی دانم کدام دیوار خانه شاهد اشکهایت بوده

نمی دانم قطره ی اشک ازکدام تار موی سپیدت راه بالش را پیش گرفته

مادر خوبم دلت بارها گرفته...خوب می دانم

هزار بار دلت شکسته ...می دانم

حتی...حتی ...من نفهمیدم وقتی امیرت رفت تو چه وقت گریه کردی

سیاهی شب بود یا اذان صبح ....نمی دانم

وما هیچ کدام دستت را نفشردیم به دلداری

این تو بودی که دادی شانه های صبورت را به اشکهای ما

ما همه به تو مدیونیم...ما همه هنوز وتا همیشه به تو مدیونیم

تو هیچ وقت برایم اشک نریختی...هیچوقت برایم درددل نکردی........

وهیچ وقت برایم از خودت نگفتی.....

من به تو فرصت ندادم....

این من بودم که برایت گریستم...برایت حرف زدم...درددل کردم

کجای این دنیا نوشته که مادر فقط باید صبورانه گوش بدهد به غصه ی فرزندانش

مادر عزیزتر از جانم امروز دلم می خواست باز هم سر بر شانه هایت بگذارم وباز

هم درد دل کنم

مثل بچگی هایم...............من هیچ وقت بزرگ نشدم برای تو

مثل روزی که امیر برای همیشه از پیشمان رفت..................

مثل روزی که بابا زمین گیر شد.............................

مثل روزی که با لباس سپید از خانه ات رفتم با اشک و تو....لبخند می زدی

ومن نمی دانستم مثل همیشه دلت برایم می لرزد.............

امروز مهتاب تو خود یک مادر است...

اما هنوز به شانه هایت نیاز دارم

هنوز دلم می خواهدبرایت گریه کنم

اما نمی دانم صبر تو مگر چیست که باز هم میشنوی...لبخند می زنی....و

باز هم برایم گریه نمی کنی

مادر خوبم به تمام مقدسات عالم قسم که صبوریت را می پرستم

و برای دل ساده و مهربانت امروز سبدی از گل عشق خواهم آورد

تو...تمام معنای خلقت هستی...............

اینک برایم یک دنیا حرف بیاور

وبرایم از آن روزی بگو که دلت می خواست گریه کنی اما ....

باز هم پناه بغض هایم شدی

مهتاب به فدای تار موی سپیدت که برایم از تمامی رنگهای دنیا عزیز تر است

مهتاب به فدای نگاه های عاشقانه ات به فرزندانت و....

به سنگ سپیدی که در پنهانی ترین حضورت اشکهایت را شمرده

و چه ادعای بی جاییست که من ندیده ام اشکهایت را

......................................

.....................................

خدایا

مادرم صبور ترین است....مادرم مهربانترین است

از چشمان مهربانش باران غم را بگیر

از دلش غصه را بگیر

به نگاهش فروغی تازه بده و به دلش آرامشی پایدار

خدایا

مادرم بهترین است.....مادرم زیباترین است

از دستانش خستگی سالها زحمت را بگیر

به پاهایش فرصت بده که بدون درد قدم بردارند

فکر نگرانش را آسایش بده تا دمی هرچند کوتاه هیچ غصه ای به دل بزرگش نباشد

و..........

هیچ وقت او را از ما نگیر....

هیچ وقت....

آمیــــن

 

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

 

به همسفرم همسرم

سلام...

روزی آمد از دور دستها ...وبرايم پيامی آورد از عشق

ويک سبد ...نگاه از مهر

ساده بود و آبی...مثل دريا وبزرگ   مثل کوير

اما مهربان بود مثل بارانی که به دل کوير می بارد

ومانند نسيم که هر بامداد نگاهش برايم بوی ريحان و مريم می آرد

ومن...سرمست می شوم و...عاشق

صدايش شد آرام جانم ...بدون صدايش زندگی ام خالی بود

نگاهش شد پناهم ...تا ابد...بدون ناز نگاهش می مردم

تکيه کردم به شانه هايش و بستم چشمانم را

ودادم دستان خالی ام را به دستامش و او شد....

مرادم...مريدم...اميدم

همه ی اميدم..........

قدمهايش استوارتر از دل لرزانم بود

می شد با او تا دور دستهای وادی عشق رفت و از هيچ چيز نهراسيد

ريختم همه ی راز دلم را در سياهی چشمانش....

واو خواند راز نگاهم را

.....ومن...عاشق شدم

و با تمام دل او را به شاهزادگی قلبم فرا خواندم

و اينک...

مرد روياهای بارانی ام...تکيه گاه استوارم...همان شاهزاده ی قلبم

همراه و همسفر زندگيم شده

ومن به اعتماد نگاه هنوز مهربانش بر دستان پر مهرش بوسه می زنم

و محبت را در سايه ی ايوان پر مهر کلبه ام به او تقديم می کنم

به او که...

روزی آمد وبرايم پيامی آورد

ويک سبد نگاه....عشق

فدای تمام مهربانيش

مهتاب...عابری از کوچه درختی

.........................................

........................................

۱۰ تير تولد من است

سال گذشته روز تولدم نوشتم که هيچ شمعی را فوت نکردم

و....هيچ کيکی

نبريدم وهيچ بادکنکی آذين خانه ام نشد

اما...

همان سال همسرم به من اين فرصت را داد تا بزرگ شوم

بی انصافی بود از محبتی که خالصانه نثارم کرده بود

سپاسگزاری نکنم

برای تو مهربانم که اميد هميشه کنارم باشی

دوستت دارم

و به خداقسم به باران...که تو را ز جان پرستم

همسفر روز های تنهاييم

مهتاب تو

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥

 

ترانه ی باران

 سلام

باز باران با ترانه

باگهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

يادم آید روز باران

.............روز باران

.......................باران

صدای قطراتش را می شنيدم...پشت سر هم به پنجره می خوردند

با ترانه.......

با آهنگی دلنشين تر از ساز شکسته ی پير مرد

با گهر های فراوان.......

وصدای نياز زمين و عطش يک شاخه گل سرخ

فرياد دانه هااز دل زمين وفرصتی برای رويش....

ونگاه ملتمس خاک ....برای بوی باران

می خورد بر بام خانه.........

.............................بام خانه

........................................خانه

خانه ام کجاست؟؟؟

پرسيدم از سهراب

خنديد

هوس سفر نداری زغبار اين بيابان

سفر ....نه......بوی باران حس ماندنم می دهد

بايد بمانم....

تا به ياد آرم روز باران را....روز باران

از پشت پنجره ای که باران می شست گرد و غبارش را.....ديدمش

چتر به دست نداشت

آرام آرام قدم بر می داشت....از باران فرار نمی کرد و انگار.....

هيچ سر پناهی نمی خواست.........

راحت می شد قدمهايش را شمرد

.....هفت.......هشت.........نه...........ده...............................

آهسته تر می شد قدم هايش و صدای پايش گم می شد در صدای ريز باران

ايستاد...وسط جاده....باران بر سر و صورتش می زد

سر به آسمان بلند کرد نمی دانم چرا اما انگار با کسی حرف می زد

ومی خواست همان جا جواب بگيرد

اصرارش نتيجه داد ....بدون آن که مثل بچه ها پای به زمين بکوبد......

شايد گريه هم کرده بود نمی دانم....باران واشک همنوا بودند

کاميونی آمد پر از مرگ...جاده لغزنده ی باران بود

وباران همچنان می باريد...و....صدای ترمز ...صدای جيغ زمين را در آورد

صدای مادرش را می شنيد...بايک دختر کور ...محاله اجازه بدم....

باران همراهی کرد....

ترانه ی باران شد آهنگ تلخ مرگ مرد

شاخه گل سرخی از دستش افتاد.....و.....مرد

آن طرفتر پشت پنجره ای ديگر چشمانی سياه به دور از باران گريه می کرد

تنها بود و....منتظر

منتظر يک شاخه گل سرخ

آخ.....چه خوب است که سهم چشمان سياهش از زندگی نديدن است

ونديد ليلی مرگ مجنونش را

....................................

....................................

......................................

يادم آيد روز باران

روز باران

باران

      باران

            باران

مهتاب.....عابری از کوچه درختی

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥

 

برای سفر کرده ام ...از مهتاب به آسمانها

امروز باز هم دلم می خواهد برايش بنويسم

برای سفر کرده ام

سالها از رفتنش می گذرد

سالهاست صدايش را نشنيدم

دلم برايش تنگ شده ...خيلی.....

مدتها بود که از او حتی نمی نوشتم.تنها در دلم عشق به او را زنده نگه داشتم...

زمان گذشت و گذشت و خدا به من دخترکی داد روشنتر از ياس سپيد

و او زنده کرد برايم دوباره ياد اورا

روزی نيست که دخترکم سخن از امير نيارد و مرا به عقب هل ندهد

وقتی کنار سنگ سپيد امير می روم بهار زندگيم با زبان چشمان بارانی اش با او

حرف می زند

من صدايش را نمی شنوم رازيست در نگاه صادقانه ی دخترم

او امير را در آسمانها می بيند و بر بی تابی ما لبخندی می زند تلخ تر از گريه

کوچکتر که بود می گفت مامان چرا گريه می کنيد ؟مگر دايی امير را نمی بينيد؟

نگاه کنيد او در آسمانها ست و ما را نگاه می کند

دخترکم...ماه آسمانم...توچه قدر پاکی که او را می بينی ومن.....

چه قدر گناهکارم که او حتی به خوابهای شبانه ام نمی آيد

اينک تو شدی واسطه ی بين من و امير

هر لحظه که دلم می گيرد به تو نگاه می کنم . آرام می گيرم

گاهی که دلم تنگ می شود چشمان تو می شود پله هايی به سمت خدا...

ومنزل گاه جاودانی امير

به ياد سفر کرده ام تو را در اغوش می گيرم

درد نبودن امير را با تو پر نمی کنم اما با نگاه به تو تحمل می کنم...

با اين که تو حتی امير را نديده ای و او هم تو را نديده اما می دانم تو صدايش را

می شنوی و او....برايت حرف می زند.....

خدا به تو دلی پاک داده ومن غبطه می خورم به دل ساده و مهربانت

امير جان...

اگر باز هم روزی گذری به دل دريايی ساجده ام انداختی ....

اگر قدمهای مهربانانه ات بر کلبه ی دردانه ی خواهرت افتاد....

تو را قسم به تمام  دلپاکی های دنيا می دهم

تورا به تمام ستاره های همسايه ات قسم می دهم

تورا به دل شکسته ی خودم قسم می دهم....از من هم يادی کن ...هر چند کوتاه

بگذار دلم آرام گيرد....

دخترکم ...مونس تنهاييم

اگر روزی صدای پای امير را شنيدی

اگر روز ی تصوير آسمانی ماه و خورشيد زندگيمان در قاب قلبت آشکار شد

اگر حضور او  را در نگاه مشتاقت حس کردی ....

تورا به خدا قسم....

تو را به تمام سپيدی دل کاغذهايی که برای او نوشتی قسم....

مادر را صدا کن....

مادر را صدا کن...........

بگذار من هم با چشمان تو ببينمش.......

دريچه ی زلال چشمانت را اندکی به مادر بده.........

بگذار قلبت را لمس کنم..............

جايی که قدمهای امير بر آن پای نهاده مقدس و پاک است.....

اين فرصت را از من نگير.....

دخترم

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مهتاب

بيدمجنون

لینک ها

عطرتو
عزيزآقا
مامانی هستی
تخريبچی دوران
طلوعی از مغرب
چشمهای بارانی
دريچه ای به سوی ملکوت
بيدمجنون
کوچه بن بست ما
دفترخاطرات سپيدار باغ
شبگردعاشق
باتمام دل
چندقدم تاوصال يار
يادايام
حريم دل

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان